یک زمانی خواستگاری میرفتم | بلاگ

یک زمانی خواستگاری میرفتم

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

دیگه از 28 سالگی که عبور کردم، فهمیدم تا ابد مجرد می مونم و باید زندگی جدیدی رو بدون فکر کردن به جنس مخالف برای خودم تعریف کنم. این یعنی نا امیدی محض و یاد خاطرات گذشته افتادن. احتمالا دوازده سال آینده هم، مثل دوازده سال گذشته، بدون حتی یک جنس مخالف میگذره، با این تفاوت که دیگه از خواستگاری رفتن خبری نیست.

یادش بخیر! یه زمانی خواستگاری میرفتم. همین که توی جلسه ی خواستگاری فرصت میشد که با یک دختر از نزدیک حرف بزنم، برای من کلی انرژی بخش بود. یادم میاد که در مدتی که جلسات خواستگاری ادامه داشت، دیگه خود ارضایی کاملا قطع شده بود، دیگه فیلم و عکس جنسی نگاه نمی کردم، دیگه همش به این فکر می کردم که کجا برم باشگاه و ورزش؟ از فردا 7 صبح باید پاشم و برم دنبال یه کار خوب. و دائما به شروع و ساختن یک زندگی مشترک جدید فکر میکردم.

توی جلسات خواستگاری هم، گاهی یک ساعت و نیم الکی با دختر حرف میزدم و مادرم دائما اشاره میکرد: بسه دیگه! ولی تنها فرصتی که میشد رو در روی یک دختر نشست و حرف زد، همین جلسات خواستگاری بود. یا با یک دختر که خواستگاری هام به 6-7 تا رسید، یک روز به رستوران و کافی شاپ رفتیم. این اولین بار بود که با یک دختر کافی شاپ میرفتم و با اینکه دختر نظرش نسبت به من منفی بود، اما از ذوق بودن در کنارش توی ماشین یا اتاقش، توی پوستم نمی گنجیدم. 

چه زود گذشت.... دارم به 50 سالگی یا 60 سالگیم فکر میکنم، اون موقع که میگم: دوران نوجوونی با زجر نیاز جنسی گذشت، دوران جوونی هم چندتایی خواستگاری رفتم، و بعدش دیگه پیر شدم، بدون اینکه حتی یک بار هم دستم به یک دختر خورده باشه یا به کمترین حقم توی این دنیا که داشتنِ همدم و همسره، رسیده باشم.

نوشته شده توسط پسر بدشانس در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ |
زمانی,خواستگاری,میرفتم,...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 17:07