هیس! پسرها فریاد نمی زنند

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

چند وقتی هست که ماجرای حمید صفت و قتل ناپدریش در فضای مجازی، موجی از احساس و همدردی رو نسبت به این خواننده ی رپ متولد 1372، ایجاد کرده. این صحبت های حمید صفت در مورد اتفاق رو بخونید:

«زمانیکه به خانه رسیدم هوشنگ روی مبل نشسته بود که من از وی پرسیدم چرا با مادرم اینگونه رفتار کردی و او را کتک زدی که وی گفت کتک زدم که زدم، در این حین من گلدان شیشه‌ای را از نزدیک تلویزیون برداشتم و به سمت راست هوشنگ پرتاب کردم، گلدان را به سمت مخالف هوشنگ پرتاب کردم و قصد داشتم وی بترسد و از او زهرچشم بگیرم سپس میزجلوی کاناپه را برگرداندم که هوشنگ به سمت من هجوم آورد.

وی ادامه داد: زمانیکه هوشنگ به سمت من هجوم آورد مادرم مابین من و او قرار گرفت، در این لحظه یک ضربه به صورت هوشنگ زدم و درحالیکه او در معرض دیدم نبود چشم و بینی‌اش را گرفتم، در آن زمان همسایه‌ها سر رسیدند و مادرم در منزل را باز کرد، سپس هوشنگ به سمت آشپزخانه رفت تا چاقو بردارد، من جلوی در ورودی آشپزخانه از پشت دستان وی را گرفتم که سمت چاقو نرود که وی لیوان آب روی میز را با دست چپش برداشت که من لیوان را از دستش گرفته و به روی زمین پرت کردم در نهایت همسایه‌ها ما را از هم جدا کردند و من مادرم را از آنجا بردم، بعد نیز از همسایه‌ها شنیدم که آنها یکی دو ساعت نزد هوشنگ بوده و با وی حرف زده‌اند و پس از ساعتی او را به بیمارستان برده‌اند.»

انگار دقیقا خاطرات دبیرستانم رو مرور کردم. پدرم از وقتی من 7-8 ساله بودم، با مادرم کتک کاری می کرد و بی دلیل باید مادرم رو میزد. گاهی مادرم رو از خونه بیرون مینداخت و در رو قفل می کرد و مادرم میزد زیر گریه. رفتار پدرم خیلی منزجر کننده بود، مخصوصا فحش هایی که میداد و دائما میگفت: "سه طلاقت میکنم"، "برو خونه ی ننت! "تو زوری و تحمیلی بودی". و هر وقت من و برادرم میخواستیم این دوتا رو از هم جدا کنیم، خودمون هم کتک می خوردیم. برای همین همیشه آرزو داشتم که فقط 20 ساله بشم و هیکلم هم هیکل پدرم بشه تا بکُشمش!

یک روز تعطیل بود که پدرم دوباره بی دلیل شروع به مشت زدن به بازو و لگد زدن به پهلوی مادرم کرد و مادرم هم همش داد و فریاد میزد. من دیگه طاقت نیاوردم و داد زدم: ولش کن لعنتی! اما فایده ای نداشت و به من هم فحش میداد. عصبانی شدم و رفتم از توی حیاط بیل رو آوردم و میخواستم با نشون دادن بیل، بترسونمش. اما انقدر خشمگین شده بودم که اگر برادر بزرگترم دستم رو نگرفته بود و مادرم قسم نداده بود، بیل رو توی سرش می کوبیدم!

دیدنِ گریه های مظلومانه ی مادر و بدن کبود و ترس و لرزش برای یک پسر خیلییی سخته. خیلی خیلی سخته که ببینی پدرت، کسی که وجودت از اونه، داره مادرت رو کتک میزنه و همش یک علامت سوال توی ذهنت شکل میگیره که: چرا؟. آخه ما بچه ها چه گناهی کرده بودیم که انقدر فضای خونه نا امن و وحشتناک شده بود؟ تازه فکر کن از من توقع کنکور دادن و رفتن به دانشگاه هم داشتند. برادر بزرگترم معمولا فوتبال میرفت و خونه نبود و خواهر و برادر کوچکترم هم انقدر کوچیک بودند که در جریان این درگیری ها نبودند. بیشترین تاثیر منفی این حرکات، روی من بود.

هیس! پسرها نباید این ها رو برای کسی بگن، چون خودشون محکوم میشن. چون هیچ کسی همچین پسری رو دوست نداره. امثال من خیال می کردند که همه ی زنها و دخترها، شبیه مادرم هستند و همیشه تحت ظلم مردان وحشی و عصبانی بودند و لابد اگر پسر با محبتی مثل من رو ببینند عاشقش میشن! نمی دونستم که دخترهای حالا، با مادر من خیلیییی تفاوت دارند و دست گرگ ها رو از پشت می بندند.

..........

پ.ن: بدبختی اینجاست که گفتن این دردها هم تف بالا سره. نه تنها کسی درک نمیکنه که پدرم هم که از دید بقیه فرد موجهی هست، خراب میشه و در واقع شخصیت خانوادگی خودم خرد میشه. ماها محکوم به تنهایی و انزوای ابدی هستیم.

نوشته شده توسط پسر بدشانس در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۶ |
پسرها,فریاد,...
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 9:16

close
تبلیغات در اینترنت