خدا، توی داستاناست! | بلاگ

خدا، توی داستاناست!

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

می دونی کی فهمیدم که خدا وجود نداره؟ وقتی که خیلییییی بهش ایمان داشتم و از روی سادگی و خوبی تمام، هر بار موقع نماز خوندنم، می خواستم که خدا یه دختر بذاره جلوی راهم!

انقدر ساده بودم که فکر می کردم لابد فقط به خوبی و پاکی و نماز خوندن و راستگوییه!! لابد ناخودآگاه وسط خیابون، یه دختر خیلیییی ناز و مهربون از من خوشش میاد! لابد وقتی رفتم حرم حضرت عبدالعظیم، یه دختر خود به خود جلوم سبز میشه....

آخه میدونی خیلیییی خجالتی بودم، شدیدا سر به زیر و مودب... میگفتم خدا که داره منو می بینه، مگه نه؟ این خدا یعنی نمی فهمه منم مثل بقیه ی پسرا دلم جنس مخالف میخواد؟ یعنی نمی فهمه که با هر بار خودارضایی، فکر میکنم چه گناه زشتی مرتکب شدم و چقدر دارم عذاب وجدان می گیرم؟

آخه چند بار هم گریه کردم، توبه کردم مثلا! چند بار التماس گونه گفتم : خودت بیا یه زن بده، من دیگه دست به این گناها نمیزنم! چقدر احمق بودم! کدوم گناه؟؟! ملت دارن سکس ضربدری میکنن من هنوز در سن 29 سالگی دارم کلیپ می بینم و جق میزنم!! ملت زن اولشون رو گرفتن و طلاق دادن، زن صیغه ای پنجمشون رو کنار گذاشتن و تازه دارن ازدواج می کنن، با دوست دختر دهمشون کات کردن و طعم دوست دختر یازدهم رو دارن میچشن، من هنوز اندر خم و خمارِ یک نفر موندم که وجود نداره!!!!

اگه خدا بود، یعنی بر فرض که ازدواجِ من یک معجزه هم بود، نمی تونست اون دختر خوشگل رو به سمت من جذب کنه؟ آخه این همه دختر عقب مونده  و زشت و داغون و اوتیسمی و فک داغون و دماغ گنده و چاق و سن بالا و مریض و خال دار و عصبی و روانی و مشکل دار، از کجا مثل بلایای آسمونی به سر من نازل شدند؟!!

آره، خدا فقط توی داستاناست... توی تخیلاته، اون بالا بالا هاست... یه چیزی آفریده، نشسته اون بالا، کاری به کار ماها نداره... اصلا مگه ماها به حساب هم میاییم؟!!

...
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : سه شنبه 2 آذر 1395 ساعت: 6:14